ترا من چشم در راهم...


+ شراب عاشقان

شراب عاشقان از سینه جوشد...

 

اگر عالم همه پر خار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد

وگر بی کار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان برکار باشد

همه غمگین شوند و جان عاشق

لطیف و خرم و عیار باشد

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده ست

که او را صد هزار انوار باشد

وگر تنهاست عاشق نیست تنها

که با معشوق پنهان یار باشد

شراب عاشقان از سینه جوشد

حریف عشق در اسرار باشد

به صد وعده نباشد عشق خرسند

که مکر دلبران بسیار باشد

وگر بیمار بینی عاشقی را

نه شاهد بر سر بیمار باشد

سوار عشق شو وز ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد

به یک حمله ترا منزل رساند

اگر چه راه نا هموار باشد

علف خواری نداند جان عاشق

که جان عاشقان خمار باشد

ز شمس الدین تبریزی بیابی

دلی کو مست و بس هشیار باشد

مولانا

 

 

نویسنده : امید ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۸
تگ ها: عاشق و اسب رهوار
comment نظرات () لینک

+ سلامی به بزرگی بهار

بنظر میرسه بایدی باید منو به اینجا می کشوند تا به دوستان خوبم که همیشه مشوقم بودند عرض ادبی کرده باشم هر چند نمیدونم ایا هنوز کسانی هستند که به خانه ام سر میزنند ؟

تکرار روزها و شب ها و گذار روزگار ممکنه ما ادما رو فراموشکار کرده باشه اما خدا رو شاهد میگیرم که من دوستان خوبم رو هیچوقت فراموش نمیکنم و دورا دور نیم نگاهی به رد پاشون میندازم و از روی مهر چند گامی در کنارشان هستم هر چند نبینند و توجهی نکنند

و بقول دوستی:

زندگی هنگامه فریاد هاست

سرگذشت در گذشت یاد هاست ...

یادم تو را فراموش

یا حق

امید


نویسنده : امید ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پشت دریا ها شهری ست ...

                      با سلام خدمت دوستان دانشمندم

ظاهرا امروز بنظر میرسه    دایره جان شیفته به انجام میرسد     در این

مدت چهار سال که خدمت دوستان بودم   خیلی چیزها را اموختم  و در

این دنیای مجازی  با دوستانی اشنا شدم که اهل دل بودند و اهل قلم

و اندیشه . که گاها چراغی فرا ر اهم بودند و مشوقم برای ادامه را ه

از همینجا به همه اونایی که منو میشناسند و نمیشناسند اعلام میکنم

من هرگز خودم را شاعر نمیدانستم و نمیدانم و انچه را در وبلاگم نوشته

ام دلنوشته هایی بیش نیستند که بی اغراق همگی در وصف روحیات 

اتفاقات زندگی ام بوده است . از همه دوستان حلالیت می طلبم و همه

را به خدای بزرگ میسپارم و نمیدانم چه وقتی باز خواهم گشت و ایا

بازگشتی خواهد بود یا نه .

از کوی  وفا به  سنگ  دورم   کردند          در خانه غم زنده بگورم کردند

بگشایم اگر سینه به پیش تو شبی      بینی که چه با دل صبورم کردند

                                         *****

هست دنیا همچو عکسی اندر اب

                                          یا چو صورتها که کس بیند بخواب

صورت  دنیا   بود  همچو    سراب

                                          تشنگان را می کشد تا خورد اب

یا حق

امید

 

 

 

 

 

نویسنده : امید ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فراسو - سایه روشن - وهم

- وهم -

کنار تو تنها تر بودم

از تو تا اوج تو هستی ام گسترده بود

از من تا من گسترده بودی

پیکرت را زنجیری دستانم ساختم تا زمان را زندانی کنم

باد دوید

و خاکستر تلاشم را برد

و لحظه من خالی شد .

*****

- فراسو -

در فراسوی زمان نقبی زدم

در شب بازوانت سفر کردم

انگشت شبانه ات را فشردم

باد شقایق دوردست را پرپر کرد

به سقف جنگل نگریستم

ستاره ای در خیسی چشمانم دوید

(بی اشک هر چشمی نا تمام است)

و جنگلی نمناک نیست

لبخندی زدی

رشته رمز لرزید

نگریستی

چهره ات حیران کرد

دروازه ابدیت را گشودم

افتابی شدم

و پنجره ام به پهنای جهان باز شد .

*****

- سایه روشن -

جاده ها تهی ست

و تو از راه نخواهی امد

صدایت نیست و چشمم براه نیست

اب از نفس افتاده است

دیگر چشمانم گام ترا روشن نمیکند

و دستانت تردید مرا نمی شکند

گویی  از ان سوی هراس من نخواهی امد...

 

نویسنده : امید ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شکوه

فلک  در قصد  ازارم   چرایی                  گلم گر نیستی خارم چرایی

تو که باری ز دوشم بر نداری                 به  روی  بار  سربارم  چرایی

 دو بیتی از : بابا طاهر عریان

خطی شکسته نستعلیق بیادگار نوشتم که خود حکایت نقد حال ماست ان .

--------------------------------------------------------------------------

 

نویسنده : امید ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مرثیه

کجای این شب تیره

بیاویزم قبای ژنده خود را

"نیمای نام اور"

--------------------------------------------------

این گذرگاه بیهوده گی است

هر سنگفرش ان

حکایت عابری است

تنها و پابرهنه

پای ابله و سرگردان

این گذرگاه بن بست است

تاریک و دهشتناک

هر سو که بنگری

دالان سکوت است و دهشت

ای عابر کوچه های وهم

این تازیانه قضاست

شلاق باد

به رخساره ما

پژواک رنجی است که از پدرانمان به ارث برده ایم

فضای پشت سر

اماج تیرهای اغشته به زهزی است

که از روبرو

            بی هراس سپری

                               سینه هامان را شکافته

و بر لوح مکتوب ازلی منکوب میکند

ما را گریزی نیست

محکوم به سرنوشت محتومی هستیم

                          که دست ما را گرفته

                               و کشان کشان انسوی رنج میبرد

قبای شب

به تمام قد خود

گستره اندیشه مان را ببر گرفته

و ما شب زدگان غریب

حیران و سرگشته

خاطره افتاب را از یاد برده ایم

خدایرا کجا؟

به کجای این شب مغموم

شولای کهنه خود را بیاویزم؟

 

نویسنده : امید ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سودا

با سلام خدمت دوستان دانشمندم

غزل کلاسیک پیش رو یادگار دوران اول جوانی من است در حدود ١۵ سال قبل

اگر کاستی هایی هست بلحاظ ناپختگی در ان مقطع میباشد .

دلم هوای غزل کرده بود اما چشمه شعرم خشک . لذا از شعرای قدیمی یکی

انتخاب و در وبلاگ گذاشتم تا بخوانم و بخوانند.کاستی های ان را به جوونیم

 ببخشید  قلب

--------------------------------------------------------------------------------

باز سودای تو در کنج دلم  خانه  گرفت

                                  عقل واپس زد و داد از دل دیوانه گرفت

عشق  اندر  قدمم  رقص کنان  امده بود

                                   اتش شمع  شد و  بر پر  پروانه  گرفت

جان سراسر همه مدهوش می ناب تو بود

                                خم بجوشید و صفا از می و میخانه گرفت

یاد  ان  عهد شکن خیر  که با  سنگدلی

                                      شیشه دل بشکست و ره بیگانه گرفت

سخت غافل شد و اندازه گوهر نشناخت

                              گر چه خود عافیت از گوهر دردانه  گرفت

بی رخش ملک جم و مکنت دارا چه کنم

                              اخر این سوخته دل  بین ره  ویرانه  گرفت

گرچه رفته ز برم همسفر غیر شده است

                                  یاد باد انکه  زدستم  لب پیمانه  گرفت

 

 

نویسنده : امید ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ انتظار

عریانی روح را

 در شب هذیانم به تماشا گذاشتم

و امتداد نگاهم در جاده های غربت

تا دور دست به نظاره ایستاد

به انتظار طلوع

از سمت تهایی گذشتم

باغ اشنایی

رو در افق رویش

سبزینه های خود را در چرا بود

هراسان به فریاد امدم

پرنده هایی سبکبال

در هودجی از نور و غبار

روح سرگردانم را در زرین بالهای خود

از قاف ارزو گذشتند

تا در باغ اینه ایمن بگیرند

و هنوز هم

بی سامان تر از باد

در ارزوی ابهای طراوت

پی جرعه ای

گستره خاک رادر انتظار . 

نویسنده : امید ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

ایینه   دل  گرد  فراق  تو  گرفت

از روزن هر دیده سراغ تو گرفت

خونابه نشان دادمش از داغ  گران

چون لاله شد و نشان داغ تو گرفت

سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن /

که شنیده ام زگلها همه بوی بیوفایی /

بکدام مذهب است این بکدام ملت است این /

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی .

تحفه ناقابلی ست از دست خط نا زیبای بنده که خالی از لطف ندیدم ان را در وب

نوشته هایم بگذارم و اگر دوستان بزرگوار را ناخوشایند امد بر این حقیر ببخشند

که بضاعت مان بیش از این نیست .

 

------------------------------------------------------------------------------

نویسنده : امید ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نامه سهراب سپهری به احمد رضا احمدی

با سلام خدمت دوستان دانشمندم که همیشه خودم را وامدار علم و دانش انها می دانم و چقدر تنها و بی کس است کسی که دوستی ندارد . و ازمصادیق دوستیها و دوست ها دوستی  سهراب با احمد رضا احمدی است  که حتی  در یک  سفر کوتاه مدت   نیزهمواره   بیاد  هم بودند  وما  فراموشکاران را  مشق  دوستی میدادند.شاید دوستان عزیز قبلا این نامه را دیده باشند و شاید هم نه .  که اگر دیده باشند  تجدید  خاطره ای ست و اگر  نه که  خالی  از  لطف نیست خواندنش . دوستان از نظرات خود این حقیر را بی نصیب مگذارند . یادش گرامی و روحش قرین رحمت باد .

-----------------------------------------------------------------------------

نامه سهراب به احمد رضا

احمد رضای عزیز تنبلی هم حدی دارد. این را میدانم . ولی باور کن فکر تو هستم و سپاسگذاری نامه هایت. من به شدت در این شهر تنها ماندم . ان هم در این شهربی پرنده ونا درخت .  هنوز صدی پرنده  نشنیده ام  ( چون پرنده ای نیست صدایش هم نیست ) .  در همان  امیر اباد  خودمان  توی هر درخت نارون یک خروار جیک جیک بود . نیویورک و  جیک جیک  توقعی ندارم. من فقط هستم و گاهی در این شهر گولاش  میخورم .  مثل اینکه  تو دوست داشتی و برایت جانشین قرمه سبزی بود...

غصه نباید خورد گولاش باید خورد و راه رفت و  نگاه کرد به  چیزهای سر راه . مثل بچه های دبستانی که ضخامت زندگی شان بیشتر است . میدانی باید رفت یه طرف و یا شروع کرد.من شروع میکنم . ولی همیشه نمی شود. هنوز صندلی اتاقم را شروع نکرده ام وقت میخواهد . عمر نوح هم بدک نیست ولی باید قانع بود و من هستم .      مثلا یک چهارم قار قار کلاغ برای من بس است. یادم هست به یکی نوشتم : سه چهارم قناری را می شنوم.

می بینی قانع شده ام .      راست است که حجم قار قار بیش تر است .ولی در عوض خاصیت ان کمتر است .          مادرم می گفت قار قار برای بعضی ها خاصیت دارد .

من روزها نقاشی می کنم . هنوز روی دیوار های دنیا برای تابلو ها جا هست . پس تند تر کار کنیم . ولی نباید دود چراغ خورد .  این جا  دودهای  زبرتر و خالص تری هست دود های بادوام و ابنرو . در کوچه که راه میروی گاه یک تکه دود صمیمانه روی شانه ات می نشیند  و  این  تنها  ملایمت  این  شهر است . و گرنه ان جرثقیل که از پنجره ی اتاق  پیداست  نمی تواند  صمیمانه روی شانه ی کسی بنشیند . اصلا برازنده جرثقیل نیست اگر این کار را بکند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است . توی این  شهر نمیشود  نرم  بود و حیا کرد تهنیت گفت .  نمی شود ترب چه خورد  .  میان  این  ساختمانهای سنگین ترب چه خوردن کار جلفی است .   مثل اینکه  بخواهی  یک  اسمان خراش را قلقلک بدهی. باید رسوم اینجا را شناخت .در اینجا رسم این است که درخت برگ داشته باشد .   در این شهر نعنا پیدا می شود ولی باید ان را صادقانه خورد .      اینجا رسم نیست کسی امتداد بدهد . نباید فکر ادم روی زمین دراز بکشد . در این جا از روی سیمانبه بالا برای فکر کردن مناسب تر است و یا از فلز به ان طرف .  من نقاشی می کشم  ولی  نقاشی  من نسبت به گالری های اینجا مورب است.  نقاشی از ان کارهاست پوست ادم را می کند و تازه طلبکار است . ولی نباید به نقاشی رو داد چون سوار ادم می شود .   من خیلی ها را دیده ام که به نقاشی سواری می دهند . باید کمی مسلح بود و بعد رفت دنبال نقاشی .      گاه فکر میکنم شعر مهربان تر است . ولی نباید زیاد خوش خیال بود .        من خیلی ها را شناخته ام که از دست شعر به پلیس شکایت کرده اند . باید مواظب بود . من شب ها شعر می خوانم . هنوز ننوشته ام خواهم نوشت .

من نقاشی میکنم . شعر می خوانم و یکتائی می بینم و گاه در خانه غذا می پزم و ظرف می شویم و انگشت خودم را می برم . و چند  روز ا ز نقاشی  باز می مانم  .  غذایی که می پزم خوشمزه می شود بشرطی که چاشنی ان نمک باشد و یک قاشق اغماض  .  غذاهای مادرم چه خوب بود   .  تازه من به او ایراد هم میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است .

ادم چه دیر می فهمد...

من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا ...

ایران مادر های خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشت های دلپذیر...

و همین ...

منبع : بر گرفته از سایت ( اوای ازاد )

 

 

 

نویسنده : امید ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد