در بی سر انجامی ارزويی

بيگاه شبم را سپيده دمان بخواب نشستم

انگاه که اشک مهتاب

بر شمع نيمسوزعمر خويش

کاستن جانش را به سپيدی هديه ميداد

خواب را هديه ای کردم

بر بيداری خدايان

انگاه که در سرخوشی شان

بيکسان در رنج فرسوده را

در شومی سرنوشتشان

بر ناقوس رنج مينواختند

و صليبی بر دوش در چارميخ زندانشان

قربانگاه را به نماز می ايستند

اه ای مسيح من

ترا در کدامين سپيده

بر صليب در کشيدند

و اهورائيان

ان نقاب بصورتان ناکس

ان حراميان نقابدار دشنه در استين اندر

چسان بخون فلق

اسمان پاک نهاد را به گلگونه رنگ اميزی کردند

براستی چه شد ان مسيحا دمت

چندانکه هر خفته ای به تلنگری از خواب بر ميشد

ای نوح من

ترا در کدامين ساحل به تماشا بنشينم

تا اين به گل نشسته را

در قله نجابت و شرم بنشانی

و ای خضر من

چشمه ای در ظلمات يافته ای؟

يا همچنان در ارزوی ابهای طراوت

در پرنيان ابر

هراسان

به انتظار ميروی؟

هان

اين منم

رو به سمت تاريکی

در ظلمات اب حيوان

در غار بی افتابی

لب تشنه در جوار اب

به نوشيدن جرعه ای

دستهايی را به تمنا نشسته ام

اينک کجاست واحه من؟

کجاست گاه رهايی؟

کجاست سمت رسيدن؟

من از کدام سوی ميرسم به يک همراه؟