تنها در بی چراغی شب ها می رفتم .

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود .

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود

تنها می رفتم می شنوی؟ تنها .

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم

ایینه ها انتظار مرا می جستند

و من می رفتم می رفتم تا در پایان خود فرو افکنم

ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی

همه تپش هایم از ان تو باد چهره به شب پیوسته

همه تپش هایم

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را

بربایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید

خوشه فضا را فشردم

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید

و سرانجام

در اهنگ مه الود نیایش ترا گم کردم

****

میان ما سرگردانی بیابان هاست

بی چراغی شبها بستر خاکی غربت فراموشی

اتش هاست .

میان ما هزار و یک شب جست و جوهاست..................سهراب سپهری