با سلام خدمت دوستان دانشمندم که همیشه خودم را وامدار علم و دانش انها می دانم و چقدر تنها و بی کس است کسی که دوستی ندارد . و ازمصادیق دوستیها و دوست ها دوستی  سهراب با احمد رضا احمدی است  که حتی  در یک  سفر کوتاه مدت   نیزهمواره   بیاد  هم بودند  وما  فراموشکاران را  مشق  دوستی میدادند.شاید دوستان عزیز قبلا این نامه را دیده باشند و شاید هم نه .  که اگر دیده باشند  تجدید  خاطره ای ست و اگر  نه که  خالی  از  لطف نیست خواندنش . دوستان از نظرات خود این حقیر را بی نصیب مگذارند . یادش گرامی و روحش قرین رحمت باد .

-----------------------------------------------------------------------------

نامه سهراب به احمد رضا

احمد رضای عزیز تنبلی هم حدی دارد. این را میدانم . ولی باور کن فکر تو هستم و سپاسگذاری نامه هایت. من به شدت در این شهر تنها ماندم . ان هم در این شهربی پرنده ونا درخت .  هنوز صدی پرنده  نشنیده ام  ( چون پرنده ای نیست صدایش هم نیست ) .  در همان  امیر اباد  خودمان  توی هر درخت نارون یک خروار جیک جیک بود . نیویورک و  جیک جیک  توقعی ندارم. من فقط هستم و گاهی در این شهر گولاش  میخورم .  مثل اینکه  تو دوست داشتی و برایت جانشین قرمه سبزی بود...

غصه نباید خورد گولاش باید خورد و راه رفت و  نگاه کرد به  چیزهای سر راه . مثل بچه های دبستانی که ضخامت زندگی شان بیشتر است . میدانی باید رفت یه طرف و یا شروع کرد.من شروع میکنم . ولی همیشه نمی شود. هنوز صندلی اتاقم را شروع نکرده ام وقت میخواهد . عمر نوح هم بدک نیست ولی باید قانع بود و من هستم .      مثلا یک چهارم قار قار کلاغ برای من بس است. یادم هست به یکی نوشتم : سه چهارم قناری را می شنوم.

می بینی قانع شده ام .      راست است که حجم قار قار بیش تر است .ولی در عوض خاصیت ان کمتر است .          مادرم می گفت قار قار برای بعضی ها خاصیت دارد .

من روزها نقاشی می کنم . هنوز روی دیوار های دنیا برای تابلو ها جا هست . پس تند تر کار کنیم . ولی نباید دود چراغ خورد .  این جا  دودهای  زبرتر و خالص تری هست دود های بادوام و ابنرو . در کوچه که راه میروی گاه یک تکه دود صمیمانه روی شانه ات می نشیند  و  این  تنها  ملایمت  این  شهر است . و گرنه ان جرثقیل که از پنجره ی اتاق  پیداست  نمی تواند  صمیمانه روی شانه ی کسی بنشیند . اصلا برازنده جرثقیل نیست اگر این کار را بکند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است . توی این  شهر نمیشود  نرم  بود و حیا کرد تهنیت گفت .  نمی شود ترب چه خورد  .  میان  این  ساختمانهای سنگین ترب چه خوردن کار جلفی است .   مثل اینکه  بخواهی  یک  اسمان خراش را قلقلک بدهی. باید رسوم اینجا را شناخت .در اینجا رسم این است که درخت برگ داشته باشد .   در این شهر نعنا پیدا می شود ولی باید ان را صادقانه خورد .      اینجا رسم نیست کسی امتداد بدهد . نباید فکر ادم روی زمین دراز بکشد . در این جا از روی سیمانبه بالا برای فکر کردن مناسب تر است و یا از فلز به ان طرف .  من نقاشی می کشم  ولی  نقاشی  من نسبت به گالری های اینجا مورب است.  نقاشی از ان کارهاست پوست ادم را می کند و تازه طلبکار است . ولی نباید به نقاشی رو داد چون سوار ادم می شود .   من خیلی ها را دیده ام که به نقاشی سواری می دهند . باید کمی مسلح بود و بعد رفت دنبال نقاشی .      گاه فکر میکنم شعر مهربان تر است . ولی نباید زیاد خوش خیال بود .        من خیلی ها را شناخته ام که از دست شعر به پلیس شکایت کرده اند . باید مواظب بود . من شب ها شعر می خوانم . هنوز ننوشته ام خواهم نوشت .

من نقاشی میکنم . شعر می خوانم و یکتائی می بینم و گاه در خانه غذا می پزم و ظرف می شویم و انگشت خودم را می برم . و چند  روز ا ز نقاشی  باز می مانم  .  غذایی که می پزم خوشمزه می شود بشرطی که چاشنی ان نمک باشد و یک قاشق اغماض  .  غذاهای مادرم چه خوب بود   .  تازه من به او ایراد هم میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است .

ادم چه دیر می فهمد...

من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا ...

ایران مادر های خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشت های دلپذیر...

و همین ...

منبع : بر گرفته از سایت ( اوای ازاد )