عریانی روح را

 در شب هذیانم به تماشا گذاشتم

و امتداد نگاهم در جاده های غربت

تا دور دست به نظاره ایستاد

به انتظار طلوع

از سمت تهایی گذشتم

باغ اشنایی

رو در افق رویش

سبزینه های خود را در چرا بود

هراسان به فریاد امدم

پرنده هایی سبکبال

در هودجی از نور و غبار

روح سرگردانم را در زرین بالهای خود

از قاف ارزو گذشتند

تا در باغ اینه ایمن بگیرند

و هنوز هم

بی سامان تر از باد

در ارزوی ابهای طراوت

پی جرعه ای

گستره خاک رادر انتظار .