تمنا را به مسلخ بردم

و در رقص مرگ

پايکوبان به تماشا نشستم

شيون زنجير

موسيقی نوازش بود

وشلاق

گيسوان تنيده بر شانه ها ی خشم

در بيراهه ای که به تقدير ختم شد

سياهه ای بر پيشانی نهادم

و سنگ طفلی

سنگ نوشته ای بر پيشانيم

و اين فراز اغاز بی انجام شوم

تقدير نانوشته محتوم بود