- وهم -

کنار تو تنها تر بودم

از تو تا اوج تو هستی ام گسترده بود

از من تا من گسترده بودی

پیکرت را زنجیری دستانم ساختم تا زمان را زندانی کنم

باد دوید

و خاکستر تلاشم را برد

و لحظه من خالی شد .

*****

- فراسو -

در فراسوی زمان نقبی زدم

در شب بازوانت سفر کردم

انگشت شبانه ات را فشردم

باد شقایق دوردست را پرپر کرد

به سقف جنگل نگریستم

ستاره ای در خیسی چشمانم دوید

(بی اشک هر چشمی نا تمام است)

و جنگلی نمناک نیست

لبخندی زدی

رشته رمز لرزید

نگریستی

چهره ات حیران کرد

دروازه ابدیت را گشودم

افتابی شدم

و پنجره ام به پهنای جهان باز شد .

*****

- سایه روشن -

جاده ها تهی ست

و تو از راه نخواهی امد

صدایت نیست و چشمم براه نیست

اب از نفس افتاده است

دیگر چشمانم گام ترا روشن نمیکند

و دستانت تردید مرا نمی شکند

گویی  از ان سوی هراس من نخواهی امد...