ابر می گرید

باد می توفد

شمع می لرزد

باد در گوش قرون افسانه می گوید

خسته جانی در قفس اواز می خواند

قصل بی برگی ست

گرده ها سنگین

قلبها افسرده و غمگین

شب تهی از بوی نیلوفر

شب تهی از خواب پروانه

پای در شب می فشارد مرد

×××

پای رفتنش لنگ است

سهم او ...سنگ است

از چنین نامردمی ها سخت دلتنگ است

تیشه فرهاد بشکسته خبر شیرین ندارد

چشمه می جوشد ولی ان جوشش دیرین ندارد

ارزو بر باد رفته

قصه ها از یاد رفته

×××

ماه در چاه زمین همواره خواب چشمه می بیند

تا بشوید چادر خوابش

تا بروبد خواب نوشین اش

چنگ زهره در نوایش دم ندارد

×××

ای شب الوده چو من در شب نشسته خسته و غمناک

برگریزان است

فصل رنگها تلخندها

فصل تماشای غروب ارزو

ای چو من غمگین تر از هر فصل بی برگی

با تو ام ای دوست ای دامن نیالوده

ای به تاراج خزان رفته ولی گردن فراز استاده -

از طاق ملک سر بر فلک سوده

گام بر گتمم بنه از رنگ ها بگذر

گرچه شب تاریک و ترسان است

لیک سحر شب به جادوی سحر پایش گریزان است