و این انتشار درد بود

بر شانه های زخم

از حاشیه تقدیر بر مکتوب قضا

از نیش عقربی که طبیعت اش را به اقتضا نشسته بود

من سالهاست تقدیر را زندگی میکنم

واز این گونه بود که " مایا " پایان نافرجامش را در دست تقدیر -

بر دوش ساحران به ودیعه گذاشت

و پایان دردناک ان را در سه بی روشنی

از قله های بلند ترین سیاهی اغاز کرد

و پایان درد اغاز من بود

در بی روشنی ان فضای بی انتها

در سیاه چاله هایی که نور در ظلمت فرو می ریزد

کوتوله ای با پنجه های پولادینش

افتاب های همیشه را

در کام ظلمت شیرین می کند

------------------------------

یک رویای واقعی

بین خواب و بیداری نزدیک سحر بود . کنارم نشسته بود . چشم بر چشمهای سیاهش

 دوخته بودم . غریبانه اما بی هیچ نفرت و کینه ای

گویی سالهاست از کنج دلم بیرون امده و در هشیار ترین نقطه ان بر من خیره شده بود

خیلی حرف ها داشتم اما چرخش زبان و کلمات یاری ام نمی کرد . چند کلامی حرف

زدیم. گله کردم اما اشکهایی که خشکیده بود باز نجوشیدند و انگار در وصال بود که می

دیدمش انگار نه انگار که سالهاست حضورش فقط در کنج دلم حسی گنگ امیخته با درد

در وجودم منتشر میکند .

چقدر کوتاه بود

چشم بر چشم نهادم تا دوباره ببینم اش

امااو رفته بود.

ایا او هم انجا بود؟ و انچه من دیدم او هم دید؟

چقدر واقعی بود.....................................