میخواستم اندوهم را بشنوی

در نابهنگام اندیشه ام

تا شاید فراسوی این سیاهی

چشمانت را در شبگیر بشکوه کنم

و سپیده در من جوانه بزند

میخواستم ترا که در منی

به خانه ببرم

تا سکوت را فراری دهم

از اندوهناکی ام می پرسی

و از ستاره ریز

چشمانم

و لرزش دست و دلم

و از پناهم که در چاه زمین خنیاگری می کند

من از برگریز فصل ها گذشتم

از پیچش بادهای سرد

برای نوساختن ویرانه های تنگ

اندیشه ای برانگیزاننده را

در مرزهای بی پایان.

فراتر شدم

رو به سرزمین رویاها

وشهری که در فسانه ها خوانده بودم

مگر چه شد که طراوت از برج و باروهایش رخت بربست؟

مباد که رویاهاشان در پس فراموشی مرگ

تلخاب زندگانی را نوشید

مباد که باد یخ

زندگی را در خلوت خود سوزاند