برای سرزمینی دلتنگم که وجود ندارد

ماه با کلام نقره ای

قصه سرزمین نادیده را میگوید

سرزمینی که در ان

ارزوها به بار می نشیند

سرزمینی که انجا زنجیر ها پاره می شود

سرزمینی که پیشانی بر افروخته مان در شبنم ماه

خنک می شود

اکنون راهی یافته ام

راه رسیدن به سرزمینی که وجود ندارد

انجا دلداده ای دارم- فراتر از سقف اسمان

بر خورشید ایستاده

بر خورشید راه می رود

جز خورشید نمی بیند

خورشید سینه اش را از شهد شیرین ترین عسل

انباشته می کند

و از خاموشی ستاره ها می گوید که جسورانه می درخشند

فردا شاید او دیگر با من نباشد

دیداری دیگر - اغوشی دیگر

نباشد

دیدار ترا ترک گفته ام

به تو باز خواهم گشت چون تکه ای از تو

از اسمانی دیگر

با ارابه ای دیگر

از ستاره ای دیگر

مرموز و خشمگین

و تو لبخند زنان

خشم مرا در لای چین های پیراهنت

پنهان خواهی کرد .