روح ات به رنگ ابی اسمان بود

بر صخره ای در کرانه دریا نهادی

و برهنه به هیئت یک زن بسویم امدی

جامی شراب و عطر گلهای سرخ را سر کشیدی

ترا زیبا یافتم

همانگونه که در رویا ها دیده بودم

همه چیز را به فراموشی سپردی

کودکی ات را - سرزمین مادری ات را

تنها میدانستی که اسیر نوازشهایم هستی

لبحند زنان

ائینه ای برابرت نهادم تا خود را بنگری

دیدی شانه هایت ار جنس خاک اند

و فرو می ریزند

دیدی زیبائی ات بیمار است

و جز گم گشتن آرزویی نداری

گفتی آنچنان میان بازوانم بفشارمت

که دیگر هیچ چیز را نیازمند نباشی

گفتی

مردی را دوست داری

که هیچ چیز را باور ندارد

روزی سرد

با نگاهی تهی امد

و روزی سنگین

با ردی از فراموشی بر پیشانی اش

رفت