دستهای من

پرده های هستی تو را

از هم می گشاید

و در برهنه گی بیشتری می پوشاند

تا اندام به اندام عریانت کند

و از پیکرت

پیکری دیگر بیافریند

چشمانم را می مالم

اسمان زمین را در می نوردد

همخوابی پنهان

بر بستری بی قرار

و پیکر هایی از اهک و گچ و خاکستر و سنگ

که در معرض نور از سرما منجمد می شوند

و گورهایی بر امده از سنگ و واژه

و اسمانی که خمیازه می کشد

و دوزخی که دم خود را می گزد