شامگاهان

در طلوع خنکای دی

میخواستم گرما را از دستان تو بنوشم

خون بهار در دستانت جاریست

دستت را به من بده

دلتنگی شانه های لاغرم از ان تو

چه شگفت انگیز است

لحظه ای که سنگینی سرت

بر سینه ام ارام گیرد

من گلی را جستم

میوه ای را یافتم

چشمه ای را جستم

اکنون چنگ محکم من

بر پیکر لرزانت

اوای سخت حقیقت را

در رویاهای ترد و شکننده ات

اواز می دهد .

------------

در چهار سو

 

پرنده ای به خلوت پنهانم

گذر نمیکند

نه پرستویی سیاه که دلتنگی اورد

نه مرغ دریایی سپید که خبر از توفان دهد

روح وحشی ام در سایه صخره ها به پاسداری ایستاده

برای پرواز با نجوای گامهایی

در گذر گاه بادها دروازه ای بنا کردم

دروازه ای طلایی بسوی شرق

به سوی کسی که هر گز نخواهد امد

دروازه ای به سوی روز

دروازه ای به سوی اندوه

و دروازه ای همیشه گشوده

به سوی مرگ