من بیگانه ام

در سرزمینی زیر کوه های بلند

خورشید با حلقه پرتوانش مرا می نگرد

و هوا در میان دستانم جاریست

من در اسارت زاده شدم

چهره اشنایی نیست

ایا سنگی بودم که از بلندای کوه جاری شد؟

یا میوه ای که از سنگینی شاخه

من زیر درختم

که باد در گوش برگهایش نجوامیکند

در انتظار اینکه

چگونه از تنه لغزنده اش صعود کنم

و از ان بالا خوشبختی را بنگرم

دور از خوشبختی

در ساحل جزیره ای می خوابم

ماه بر می اید و پراکنده می شود

و باد این سو و ان سو می رود

خواب پرواز بی دلواپسی پرستو ها را می بینم

که به اینده های ناخواسته می روند

بسوی سرزمین روزهای خالی و بیهوده

دور از سرنوشت ...