در خیمه ی گیسوانش نشسته بود

دریچه ای بیش در برابرش نبود

ارام و رام

از همان دریچه جهان را نظاره کرد

هی گیسو برید

و بی انکه نقطه بگذارد

سطر سطر مرا نوشت

باد کولی امد

بال خیمه را بالا زد

واژه واژه ام را از هر سطر کند

و حرف حرف از دریچه

روی جهان شما پاشید

و هر واژه دریچه ای شد

رو به جهانی دیگر

هنوز هم از شیدایی

رو به افتاب می نشینم

تا شاید به افتاب بدل شوم

و هرگز گمان نبرده ام

اسمان چنان پست شود که سر به سنگ بکوبد

موج سرکشی بودم در دل دریا

اینک

کودکی بیش نیستم

که جز در اغوش تو ارام نمی یابد