بر زمینی افتادم که باورش نداشتم

و انگاه که دست بر زانو بر خاستم ,

او رها شد

یک روز سحرگاهان

بر کجاوه زمان نشست و رفت

با او چه نزدیک شدم

مرا گرم نواخت چونان چنگی نرم آوا

و نیمروزان گذاشت تا در دریای چشمانش,

فرو روم

و اورا دریابم

مرجان جانش را

گوهر صدف اش را

چونان شکوفایی باغان بهشتی

خدای افتاب ها

خدای ابهای فیروزه ای

خدای اتش که پیکره اش نمی سوزد

×××

چگونه باور کنم

آنکه در اغوش خزه های مهرم به نرمی خزیده بود

اینک چه پرشکیب خاموش است

اینگونه بود که سرگشته ای شدم

پذیرای زندگی

آوازه جهان

بی هیچ امیدی به بازگشت

و خاک سرد خانه جاودانه من شد .