سایه های سبز با رنگ های کودکی ام

سوی ابرهای گریزان پیش می روند

و اینک قلب های ما

میان پل های لاجوردی شب

در گردش است

نگاه کن

چگونه می گذرند

از این ستاره به ان ستاره

عشق های عتیق - عشق های مفرغی

با دست های پر مهر این موهای بلند

باد تا کنار شعله های ابی شب

پیش می راند

زمان بریده می شود

جاده های نقره ای از ورای سرما میگذرد

و در نیمه را

باز می ماند

ستاره گان به انگشت های تو اویزان است

شاید گلی بروید

و تو با درها باز شوی

با خنده هایی که هیچگاه از تو نبوده اند

دریاچه های صدف را به دست می بندی

مردی در فراسوی نگاهت

در بالهای نورانی کوه می شتابد

در لباس گیاهان شب می خزد

در اتفاع مبهمی که ستارگان

ایستاده می روند...