در سردابی نمناک

نمور و بی سايه

با دالانهای نه تو

خاموش و بهت زده

در وحشتی وهم گونه بر ديوار چنگ ميزدم

و پزواک فريادم

در فضای بی باد شلاقی بر گونه ام

سايه های وهم

ديوکانی جن زده بودند

و ذهن در سکوت دهشتناک

منکوب بر ديوار

نفس تنگ از سموم فضا

و روح در نوميدی

تابوتی کهنه با نقوشی اساطيری

و چهره های درهم

غبار اينه را کنار زدم

پوز خند يخ بسته بر لبهای سايه ام

در انعکاس معوج اينه

تفسير شيارهای نقش بسته بر چهره ام

و خستگی تاريخ

*******

با قايقی شکسته از توفان سهمگين

درياچه را به خاطره سپرديم

و در ساحلی نه چندان ايمن

پهلو گرفتيم

پشت به باد

به خشکی بر امديم

بی انکه توشه ای

بر گرده تاول زده مان سنگينی کند

تن سوخته از تيغ افتاب

يله بر خنکای سايه ای

در وادی بی پناهگاهی

چندان که عطشمان

بر گوارايی اب افزون کند

اميد را به تماشا نشستيم

و روح از شرم نوميدی

از تاول به چرک نشسته زخم

بخاک نشست