ساز از نفس افتاده بود

و تو هنوز

زیر مهتاب رنگ باخته می رقصیدی

و نمی دانستی در پس این برهوت

ستاره گانی می تابند

که هزار خورشید را در مشت پنهان دارند

می رقصیدی و به حرمت ماه

بر کاکل شب گل می نشاندی

صاعقه را به حرمت نور می ستودی

و بی خیال از بیابان شدن جنگل

باغچه را می پژمردی

و نمی دانستی که انهدام یک سرو

صدها تذرو را بی کاشانه می کند

اینک

سوار بر گرده ی موجی گران سر

گره از سینه ی اب میگشایم

و دستان اغواگرچل گیس را

پس می زنم

و از پله های گیسوی خورشید بالا می روم

در قطره ی بارانی

از گوشه ی چشم اسمان می چکم

تا درد دل رودابه را بنشانم

×××

ای حس گمشده

بازت یافته ام

گرد راه ات می تکانم

و در قاب جان می گذارم ات .