روحم عریان بود

نگاهت

عریان ترم کرد

در زلال چشمانت

تن شستم

و انگاه

با ململ تبسم ات

سر بر سینه ات نهادم

سپیده که سر زد

جوانم دیدی در کنارت

کوس سفر زدند

کفش هایت خبر از راه دانی می داد

و می دانستی کز سنگلاخ راه

حتی

پای خورشید هم ترک ترک می شود

خوشا ستاره ی اقبال تو

که راه می داند .