با تو گريستم

برای خاطر زندانی که ما را در خود گرفته

با تو نگاه کردم با تو انديشيدم و با تو گريستم

به نوميدی ابر که ابستن است و سر زا رفته است

به تشنگی دشت که با تمام گستره اش ابر را نگران است

به چشمان ستاره که حسرت خواب را

به بر امدن افتاب منتظر است

ای همزاد من

اينه ای برابرت نهادم

و در تو گريستم

برای خاطر باغچه مان

که پزمرده است

برای خاطر خاطره هامان

که در فضای پر غبار پشت سر

گرد فراموشی نشسته است

ترا فرياد زدم

با تمام حنجره ام

ترا دريافتم

با تمام ريشه هايت

فرياد من

پزواک حنجره تست

مرا صدا کن

من با تمام گوشها ترا خواهم شنيد

فرياد تو اشناترين زمزمه هاست

انگاه که خواهش تمنايم را نوازش دستی نيست

من با تمامی دستها به استقبالت خواهم امد