به سايه خيالم که تنهاييش سخت عظيم است

دستهايت

چه عاشقانه بلند است

به صلابت زنجيری

که پاهايم را ااز رفتن باز داشته است

چشمهايت

در تمنا و نگران

به وسعت تنهايی دستانم

دلت

بزرگ و عاشق

به عمق اندوه گرانبارم

خنده ای باش

بر لبم بنشين

گريه ای باش

از گونه ام جاری

نغمه ای باش

زمزمه ام کن

دستانت را به دستم بسپار

نگاهت را در چشمانم گره بزن

ای مهربان

در بيکران غربتم

چه مومنانه

زخم زنجيرم را مرحم شدی

و اين اسير خاک را

در ابديت مهر ناتمامت

به معراج شقايق بردی

رو بر تو ايستاده ام

سربلند و بر افراشته

تا سر بر بلندای نامت بسايم

و با دستهايت

ان دو بال مقدس

تا دور دست اسمانت

پرواز را تجربه کنم

باشد که شيون زنجيرم

خواب خوشم را اشفته تر کند