اتش سوزان تنت

افتاب کوير است بر يخبندان وجودم

لطافت دستانت

نرمی حرير است بر خنکای احساسم

گرمی نکاهت

موج نوازش است بر تلاطم دلم

ای رويايی ترين عاشق

گرمی نگاهت را

نوازش دستانت را

از من دريغ مدار

در استانت خواهم ايستاد

به بلندای افتاب

استوار‌؛ چون کوه

ارام؛ چون کوير

پر تلاطم ؛ چون دريا

پيوسته

با تموج گيسوانت

در قايقی از نور عبور خواهم کرد

و خواهم راند

تا رسيدن به اوج انديشه های گرم

تا کوچه باغ دشت های سرخ عاشقی

تا شهر خاطره های هزار تو

ای جاودانه سرود دلداگی

دانم که بی من از اين راه بگذری

اما نگاه من

پيوسته بدنبالت

رفتنت را نظاره خواهد کرد

و دلم

در غروبان دلگير

دلتنگت خواهد بود .