خواب می ديدم کفشهايم را گم کرده ام و هراسان سوار بر موجی در دست بادم در انديشه پرواز بودم.

سروشی رسيد خوابم اشفت و انديشه پرواز را به باد سپرد

شعری زيبا از نيمای عزيز را اذين وبلاگم ميکنم روحش شاد و روانش اسوده باد

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

 نيست يکدم شکند خواب به چشم کس و ليک

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

***

نگران با من استاده سحر

صبح ميخواهد از من

کز مبارک دم او اورم اين قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر ليکن خاری

از ره اين سفرم می شکند .

****

نازک ارای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش اب

ای دريغا به برم می شکند

***

دستها می سايم

تا دری بگشايم

بر عبث می ژايم

که به در کس ايد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم می شکند

***

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای ابله از راه دراز

بر دم ذهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بردر می گويد با خود:

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند .

نيما يوشيج