در دوردست چشمانت

خمار الوده

جامی زهر اگين

               به نوش نشستم

حکايت خماری را

در بامدادی خمار

به تماشای افتاب برامدم

و عمق نگاهت را

در اينه پيوند زدم

تا در هزار توی انديشه ات

سمت اشنايت را به درگاه اورم

تا در هر بامداد و شامگاه

راوی

     انديشه های

                    سرگردانم باشی .