افتاب را در بيكرانه هاي افق

ان دوردست ها

كه عزيمت را جاودانه ميكند

به تماشاييم

پنداري كه هميشه لحظه ها را به شمارش

اين سفر را جاودانه بايد

رجعتي از سر ناچاري

و رفتني ناگزير

بايد رفت بايد گذشت

اين هست هاي بي رمق

هجرتي را بايدند

نه از سر تفنن

كه بايد هايي در پشت سر دارند

اغاز ما پاياني بود

كه رجعتي را ميبايست

و اين پيشاني نوشت  را بناگزير

بر گرده ميكشيم

اگر رفتن را شكستني ست

ميگذريم و ميشكنيم

كسي چيزي ندايي

ان دورها

فراسوي افق

با حزين اوايي

ميخواندم .......