اینجاکسی به درد نشسته

اینجا کسی گریسته تلخ

من ترجمان تجسم دردی مشترکم

دردی نه آنسان که گمان برید

چون مرحمی بر ان نهند

پلک بر هم نهد

این چشمهای بی فروغ

این پلک های بی رمق

این قلب دردمند

این روح گریز پای

دیر زمانیست نیاسوده

این ویرانی

از پس لرزه های

دیروز و امروز و فرداروزهاست

روزهایی که هست های ما

در تمنای بایدیست

باید هایی که گرد مدار ما نمی گردند

نباید هایی که به شتاب بر ما میگذرند

این هیچستان را

فرود امدم

به امید عافیتی

مصلوب بر شعرهای نگفته

که بغض میکنند

می ترکند

بیصدا .............

با سلام خدمت دوستان شاعرم باید عرض کنم که این رنجنامه را نه به عنوان شعر بلکه به عنوان سرودی برای رنج های نهان و اشکار انان که درد را می شناسند زیرا که  میدانند و می فهمند و چه سخت است دانستن و فهمیدن و چه اسوده اند انان که نمیدانند و رنج نمی برند و اگر انتقاداتی بر این دلنوشته است ان را به حساب نا شاعری من بگذارند و و خلاف عادت بر معانی توجه نمایند که وقتی درد هجوم می اورد صورتی نمی ماند و ادمی به پهنای صورت به اشک می نشیند و صورتی نمیبیند تا بر زوایای ان توجهی نماید امید است که مقبول افتد

یا حق

امید