با سلام

در رندگی ادم وقتهایی است که ادمی حسی غریب و

 متفاوت از روزهای دیگر دارد و حتما این حس و حال 

بی ارتباط با اتفاقاتی نیست که در زندگی روی می 

دهد وگاهی نیز بی هیچ دلیلی ان حس روی می دهد

   که ریشه  د ر وجود و حس و حال ادمی داره  و

در این لحظات و حالات هر کسی یه جور  از خود

 واکنش نشون میده و واکنش شاعر هم که مشخصه

شعر پیش رو زائیده همین لحظات است که حرفشو

زدم اگر تشتت در جاهایی از شعر مشاهده شود

بخاطر حسی است که این حقیر در ان زمان داشتم

و لاجرم بر چهار چوب شعر بی تاثیرنبوده است.

و من مسافرم ای بادهای همواره......  سهراب سپهری

ای انتظار های شبانه

ای نگاه های همیشه مات

از هرم انتظار

چشم ستاره می سوزد

ان دورها

افتاب را به صلیب کشیده اند

و دست های دشت

به تمنا

چون عشقه ای بر درخت دار

به هراس پیچیده است

ای بادهای هماره

خبری از افتاب نیست

و باغ افسرده

ای باد های هماره

این باغ را بر بالهای خود

به تماشای افتاب ببرید

خون می چکد از چشم های ستاره

افق چه رنگین است

و در هلال قوس قزح

بغض اسمان شکسته خواهد شد

و باغ خواهد رویید

این رنگین پل خمیده قامت

بر استانه افتاب کشیده خواهد شد

و انتظار سر خواهد رفت

و ............. ستاره خواهد مرد............