در غربت خاکم

بديدن سايه ات راهی دياران ناپيدا شدم

و اسمت را به باد سپردم

تا داغ تنهاييم را با سرخی نامت بياميزد

وقلبت مامنی گردد

درشبهای وحشت تنهايی دستانم

ومن گريز خواهم زد

بی انکه به دورترين سمت نگاهت رفته باشم

نزديک

بی انکه راهی دور رفته باشم

چرا که معراج من

لحظه ای بود که نامت را سر دادم

وبی هراس وبی پروا

در سايه ات اويختم

در غروبهای بی افتاب

نامت را باد برد

وبا دشت پيوند داد

و اينک

نامت در دشت سينه ام تکرار دستان تست

که خوابم را اشفته ميکند