بيتاب ديدارت بودم

وخشک لب در انتظارت ميسوختم

ظهوری دوباره يافتی

در کوير خشکيده احساسم

ديريست از فراق تو سوزان و تشنه لب

در فراسوی لحظه ها

چشمم به در

تا در ايی و جلوه ای کنی

ديريست در بدر

از ابر و باد نشان تو جسته ام

ديرين حکايتيست

هان ای ستاره اقبال عمر من

دير امدی و از شب ديجور عمر من

جز سايه ای از اندوه لحظه ها

نمانده است

شايد

در اتشی که بر افروختم شبی

ققنوس وار

در انحنای شب

در رقص مرگ

 طلوعی دوباره را.