بنام انكه جان را فكرت اموخت

ققنوس

ققنس يا ققنوس پرنده ايست افسانه اي و بغايت زيبا كه در

سرزمين هند است ومنقار او سيصد و شصت سوراخ دارد

در كوههاي بلند مقابل باد مي ايستد و صداهاي عجيب و غريب

از منقار او بر مي ايد و به سبب ان مرغان زيادي گرد او

جمع مي شوند و او چند تا را گرفته و طعمه خود مي سازد

او را زاد و ولد نيست . چون هزار سال عمر كند عمرش به

سر ايد و هيزم بسياري جمع ميكند و مست مي شود و بال

بر هم ميزند و منقار بر منقار ماده مي سايد و از ان اتش

بوجود مي ايد و او در اتش خود مي سوزد و از خاكسترش

بيضه اي پديد مي ايد و از ان بيضه ققنوسي ديگر زاده مي

شود . گويند موسيقي را از اواز او دريافته اند .

در اساطير چين ققنوس پرنده ايست ايزدي وتنها نسبت به

درختان بلند كرنش ميكند و پا روي زمين نمي گذارد و در

نزديكي زمين پرواز مي كند و اشيانه خود را بر بام

قصر هاي پادشاهان مي سازد.

برخي نيز ققنوس را همان  ( قو ) دانسته اند كه در اساطير

يوناني به سبب سرود مرگي كه براي اپولو مي خواند شهرت

يافته است سقراط راجع به بي اعتنائي به مرگ خويش  ميگويد :

من از قو كمتر نيستم كه چون از مرگش اگاه شود اوازهاي

نشاط انگيز مي خواند و با طرب و نشاط مي ميرد .

تعريفي كه از ققنوس در كتب اسلامي داده اند با كلمه

FOENIX ( فونيكس ) تطبيق مي كند از اين رو برخي

ققنس را محرف فنيكس دانسته اند

ANY FIRE MIGHT CONTAIN A PHOENIX

( هر اتشي ممكن است ققنوسي در بر داشته باشد )

زيبا ترين توصيف را در مورد ققنوس عطار نيشابوري

كرده است :

هست ققنس طرفه مرغي دلستان

موضع ان مرغ در هندوستان

قرب صد سوراخ در منقار اوست

نيست جفتش طاق بودن كار اوست

هست در هر ثقبه اوازي دگر

زير هر اواز او رازي دگر

چون به هر ثبقه بنالد زار زار

مرغ و ماهي گردد از وي بيقرار

جمله پرندگان خامش شوند

در خوشي بانگ او بيهش شوند

فيلسوفي بود دمسازش گرفت

علم موسيقي ز اوازش گرفت ...

و نيماي نام اور پدر شعر نو در وصف ققنوس چنين ميگويد

ققنس مرغ خوشخوان اوازه جهان

اواره مانده از وزش بادهاي سرد

بر شاخ خيزران

بنشسته است فرد

باد شديد مي دمد و سوخته است مرغ

خاكسترش را اندوخته است مرغ

پس جوجه هاش از دل خاكستر به در..

م - سرشك در دفتر شعر كوچه باغ هاي نيشابور چنين

مي گويد:

شنيدي يا نه ان اواز خونين را ؟ نه اواز پر جبريل

صداي بال ققنوسان صحرا هاي شبگير است

كه بال افشان مرگي ديگر اندر ارزوي زادني ديگر

حريقي دودناك افروخته در اين شب  تاريك

در ان سوي بهار وان سوي پاييز

نه چندان دور

همين نزديك

بهار عشق سرخ است اين و عقل سبز

و اين حقير نيز شعر گونه اي دارم در وصف ققنوس :

.......هان اي ستاره اقبال عمر من

دير امدي و از شب ديجور عمر من

جز سايه اي

از اندوه لحظه ها

نمانده است

شايد

در اتشي كه بر افروختم شبي

ققنوس وار

در انحناي شب

در رقص مرگ

طلوعي دوباره را .....

يا حق و اميد كه مقبول افتد

 اميد