تو کيستی که من اينگونه بی پروا

به گستره تمامی درهای ناگشوده

و رازهای سر به مهر

دلتنگيها و دلواپسيهايم را

در تجسم چشمهای نگرانت

به آرامشی ابدی مي سپا رم

تو کيستی که من اينگونه

ازبيم و اميدی ابدی

آغاز می شوم

و در سايبان مهر بی پايانت

به خوابی ابدی فرو می روم

تا شايد در تناسخی ديگر

ابديتی را آغاز کنم

شوق پرواز را در من بر انگيختی

آتشم زدی

سوختم

از خاکسترم ققنوسی دوباره تبلور يافت

وبر آستانت به پرواز در آمد

بال بر بالهايت سائيدم

به اوجم بردی

تا قاب قوسين چشمهايت

آن آرامجای ايمن

که قلبها به اطمينان می رسند

آرام گرفتم

بر ويرانه های دستهايم

دستهای مهربانت را کاشتی

و لا لايي گوی خوابهای کودکيم شدی

و اين نجوا

در فضای عطراگين حضورت

همواره مکرر است.............