در بيشمار چشمک زنان

در سرزمينی لايتناهی

انجا که خواب خدا ابستن است تا طلوع

و ظلمت

وحشت تنهايی را در خود می بلعد

تک ستاره ای بی فروغ سوسو ميزند

ناهيد اين هرزه گرد لولی وش

به تداوم در شب هرزه گرديهايش

خواب ستاره را اشفته ميکند

وبهرام سربلند و بيدريغ

به تابناکی

بر گرده ستاره اندک مانده تا خاموش

نور می پاشد

اما دريغ

اين ستاره بی ستاره

به کاهيدن

در اندرون ميسوزد

تا به بر امدن افتاب

خاموشيش را هديه کند