اوار وهم   

در اوار مبهم وهم

بی انکه گرمی نگاهی را پيوسته کنم

سرگردان بودم

در دوردست افق چشمانت

دوست را به نظاره نشستم

و در کوير تنهاييم کلامت را دريافتم

و با ترنمی از شرم در نگاهت ذوب شدم

چشمانت رازيست

که عميق ترين کلام را در خود نهفته دارد

و کليد اين راز دستهای نوازشگر تست

در کلامت ذوب شدم

و دريافتم که اخرين سطر سرنوشتم

در نگاهت گره خورده است

و اين پيوند مهر

سروديست پيوسته

برای شب زده ای که در کوچه باغ تنهاييش

سکوتي مکرر است

تکرار دستانت بر شانه ها غمبارم

بال پرواز است

و مرا از نگاهت گريزی نيست

پژواک نگاهم در اينه گره خورد

صدايت کردم

مکرر شدی

و اين موج سرگردان

در ساحل دستانت ارام گرفت .