ای ديريافته با تو سخن ميگويم

که دستهايت

ايه های ارامشند

و سر انگشتانت

مخمل نوازش

با تو که دستهايت

پلی است

برای گذار از خود

و ارميدن در سايه مهر ناتمامت

من صدای تو ام

مرا فرياد کن

چندانکه هر فرود ما

فرازی باشد

برای رفتن

برای گذشتن

رازت را بر من اشکاره کن

بگذار

انانکه تفاهم ما بر نمی تابند

گمان برند

که راز سکوت در نگفته هاست

و فاصله

اگر چه قفل تنت بر من اشکاره نساخت

چه باک

که هر نغمه ای ساز کنم

دورا دور ترانه تنت را خواهد نواخت

حاشا که من

اين راز بر تو پوشيده دارم

خوب نگاه کن

ببين عصيانم را

من ايستاده ام

و افراشته ميروم

با من بيا

و هراس مدار

که هر خنده ای از تو بشکفد

دستهايم چتر نوازشت خواهند بود