در روشنای تاريک قلبم

پنجره ای که بيدريغ

بر حضور دستانت گشودم

دريچه بی روزنيست

که رو به سمت هجرت باز ميشود

ای مهربان دير رسيده ام

اگر به توديع دستهايم امدی

برای من اشک بياور و يک بغل دل خوش

که در هجوم خيالت در ان ديار خموشی

مزار تشنه و خشک و سردم را

ابياری کنم