حجم تنهايی

در تمامی دشت اوار بود

و ذهن باد

در شاخه های نارونی پيوند ميخورد

و افتاب

در هوش گياه

رنگين کمان ارامش باران بود

کنار پنجره

مردی تنها دوردست دشت را می کاويد

و پنجره رو در تجلی اعجاب خلوت دشت

اب ها نا پيدا

و دشت در حسرت باد

وسمت حيات گم

و اين ترنم موزون

ميان دشت تا ابديت جاری بود

و مرد از دريچه به خلوت دشت نگران

پرنده نميخواند

وبرکه تهی از طراوت ماهی

و حس غريب پرنده شدن