چشمهایم را می بندم

دستهایم را می کارم

این باغچه دیرزمانیست آفتاب را از یاد برده است

وقتی نگاهت بی دریغ است

مرا آفتاب چشمانت بس

این نهال به بارخواهد نشست؟

ان قفل شکسته خواهد شد؟

راه خانه ام را گم کرده ام

نشانم بده

بیا و پرده را کنار بزن

بگذار از دریچه نگاه تو ببینم

این اتاق ان پنجره دیر زمانیست گشوده نیست

در من چراغی بیافروز

بر من جاری شو

با غچه می سوزد

اشک سر میرود

خوابهای کودکیم در کوچه پس کوچه های اشراق

گم شده اند

تمام کودکیم سادگیم را به من بده

این مائده های زمینی

سوار بر هودج نور

بال بر بال فرشتگان سائیده

و هبوطی بر گناهی کرده یا ناکرده

آغازیده اند

فرود می ایم

گلی در من میشکفد

جان میگیرد

دگرباره شوق پروازم میگیرد

شتاب باید کرد

کسی از دور میخواندم

تو گویی بالهایم سوخته اند

این باغچه

آن افتاب

آیا دستهایم جوانه خواهند زد؟..................