بر بام کوه گمشده ای نشستم

درونم تاریک و زیبا با روشنی بیرنگی پر شد

انتظاری شیرین بر من گذشت

مرز رویا ها را در می نوردیدم

مرغی بر فرازم فرود امد

انتظاری رگهایم را صدا  کرد

تصویر خنده هایش چون روح خطا بود

مرز شب و روز گم شد

تهی درونش شبیه درختی

با پرهایش شکاف سینه اش را پوشاند

بالهایش را گشود

ان شبانه موعود

در پس شیشه رویاها

در مرداب بی انتهای ایینه

در صدای شکفتن من

 لحظه لحظه خود را مرد

 و هیچ کس ندانست

کدام باد بی پروا

ان نهیب شیرین را

به سرزمین خواب من اورد .