وقتی تو نیستی

دیگر نگاه کسی بخارپنجره را پاک نمی کند

پنجره روح مهربان اتاق است

خنده ام را ازفضا و شب و از باران پس گرفتم

شب از من و از پروانه ها خالی شد

شاید ما عروسکهای کوکی یک تقدیریم

و پیشانی نوشت ما

خوابهایی است که تعبیر شده اند

و خوابهایی که ندیده ایم

تنها خواب مرا به تمامی انچه از دست رفته است به رویا های بر باد رفته پیوند

خواهد زد

و هفت سالگی ها این را به من اموخت

من روان دائم یک دوست داشتن بودم

من زیستن در لحظه ها را اموختم

و دیگر از نهایت سخن نخواهم گفت

چه سوگوارانه است تمام پایان ها

دیگر به فرسایش واژه ها خو کرده ام

بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند

دستمالهای مرطوب تسکین دهنده درد های بزرگ نیستند ............