حس گمشده

ساز از نفس افتاده بود

و تو هنوز

زیر مهتاب رنگ باخته می رقصیدی

و نمی دانستی در پس این برهوت

ستاره گانی می تابند

که هزار خورشید را در مشت پنهان دارند

می رقصیدی و به حرمت ماه

بر کاکل شب گل می نشاندی

صاعقه را به حرمت نور می ستودی

و بی خیال از بیابان شدن جنگل

باغچه را می پژمردی

و نمی دانستی که انهدام یک سرو

صدها تذرو را بی کاشانه می کند

اینک

سوار بر گرده ی موجی گران سر

گره از سینه ی اب میگشایم

و دستان اغواگرچل گیس را

پس می زنم

و از پله های گیسوی خورشید بالا می روم

در قطره ی بارانی

از گوشه ی چشم اسمان می چکم

تا درد دل رودابه را بنشانم

×××

ای حس گمشده

بازت یافته ام

گرد راه ات می تکانم

و در قاب جان می گذارم ات .

/ 29 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاشقانه های حوا

تـو چـه مـیفـهـمـی از روزگـارم …. از دلـتـنـگـی ام … گـاهـی بـه خـدا الـتـمـاس مـیـکـنـم … خـوابـت را بـبـیـنـم … مـیـفـهـمـی ؟!! فـــــقــــــط خـــوابــــــت را !!!

دقایق آرام

تو را من چشم در راهم همه هنگام نه چون نیما شباهنگام

فهیمه

آنگاه که هیچکدام از این ایرها باران زا نبودند من تورا گریستم و ابرها باران زائیدند ابرها هر روز بهانه ای تازه می خواهند

farnaz

گــــــاهی آنقــــــــدر دلتنگت می شـــــــــوم ، که حاضـــــرم تو را ببـــینـــم حتــــــــی بـــــا دیـــــــــگری ....

مهسا

ن از رعد و برق نمی ترسم اما میان بازوان تو امنیتی هست که ترس را زیبا می کند.

مریم

[دست][دست][لبخند][قلب][لبخند][دست]

arezou

چقدر زیباست این شعر[لبخند]

به لحظه های من بیا...

افسوس هرآنچه برده ام باختنی است بشناحته ها تمام نشناختنی است برداشته ام هرآنچه باید بگذاشت بگذاشته ام هرآنچه برداشتنی است...