برگریزان

ابر می گرید

باد می توفد

شمع می لرزد

باد در گوش قرون افسانه می گوید

خسته جانی در قفس اواز می خواند

قصل بی برگی ست

گرده ها سنگین

قلبها افسرده و غمگین

شب تهی از بوی نیلوفر

شب تهی از خواب پروانه

پای در شب می فشارد مرد

×××

پای رفتنش لنگ است

سهم او ...سنگ است

از چنین نامردمی ها سخت دلتنگ است

تیشه فرهاد بشکسته خبر شیرین ندارد

چشمه می جوشد ولی ان جوشش دیرین ندارد

ارزو بر باد رفته

قصه ها از یاد رفته

×××

ماه در چاه زمین همواره خواب چشمه می بیند

تا بشوید چادر خوابش

تا بروبد خواب نوشین اش

چنگ زهره در نوایش دم ندارد

×××

ای شب الوده چو من در شب نشسته خسته و غمناک

برگریزان است

فصل رنگها تلخندها

فصل تماشای غروب ارزو

ای چو من غمگین تر از هر فصل بی برگی

با تو ام ای دوست ای دامن نیالوده

ای به تاراج خزان رفته ولی گردن فراز استاده -

از طاق ملک سر بر فلک سوده

گام بر گتمم بنه از رنگ ها بگذر

گرچه شب تاریک و ترسان است

لیک سحر شب به جادوی سحر پایش گریزان است

/ 5 نظر / 5 بازدید
ماشا

سلام دوست من. به زیبایی احساست را بر زبان می آوری و قلم به راحتی حست را می نویسد.تبریک مرا بپذیر. به دیدارم بیا و شعرهایم را بخوان و نظرت را بنویس. با تبادل لینک چطوری؟ خبرم کن.

سید علی حجازی

سلام در عسلویه ام بعد این همه سال شاید ضعف مالی شاید فرازخانه نشینی شاید برای عشق و علاقه ای که به دین و مملکت دارم شاید برای لج با کسانی که داشت و تجربه علمی حاصل شده از گذار و گذر عمر را نادیده می گیرند تا فاجعه حرکت از نو و شروع از صفر هر فعالیت درصنایع ادر هر عصر و نسلی باز هم تکرار شود گفتم تا بدانی که دورم از دیار که تهران باشد اما دوستان در قلبم جای دارند بخصوص شما را که بنوعی مشوق این یادداشت نوشته های الکن می دانم که اگر کسی را خوشحال نکند یا در سطحی نباشد که وقت چون شما گلی را مصدع اوقات شود حداقل این سود را دارد که به روح روان و ایضا زندگی ام جلا می بخشد و می شود بهانه تا باشم و بنوسم تا که این دست نوشته هاصبور دردم باشند که اگر کسی مارا نمی شنود خود شنونده خود باشیم و این خود را البته نباید دست کم گرفت که باب حرکت الی الله است و گل حلقه ایستبرای زدن درب درگاه دادار که با لطف و کرمش چونان که پیش مارا داشته باشد نگو که ندارمت که همیشه در قلب منی و یادت در این وادی دست مایه ی حرکت و ماندنم قربانت

پریشادخت

سلام دوست گرامی با اینکه فضای شعر گاهی خیلی تیره و تار به نظر می رسید ولی خوشحالم که پایان روشنی داشت، همراه با امید... زیبا بود... سپاس

نیلوفر اقبال

پیش از تو کسی از جسارت بی ترحم باد با شاخه های خسته ی من سخن نگفته... شده ام سنگ زیرین آسیاب صبوری یکبار مدار نهیب به قَدَر به اقتضا یک دور شکایت از بُعد فاصله چقدر زخم محشر پاییز کاری بود ...