سفر بی بازگشت

بر زمینی افتادم که باورش نداشتم

و انگاه که دست بر زانو بر خاستم ,

او رها شد

یک روز سحرگاهان

بر کجاوه زمان نشست و رفت

با او چه نزدیک شدم

مرا گرم نواخت چونان چنگی نرم آوا

و نیمروزان گذاشت تا در دریای چشمانش,

فرو روم

و اورا دریابم

مرجان جانش را

گوهر صدف اش را

چونان شکوفایی باغان بهشتی

خدای افتاب ها

خدای ابهای فیروزه ای

خدای اتش که پیکره اش نمی سوزد

×××

چگونه باور کنم

آنکه در اغوش خزه های مهرم به نرمی خزیده بود

اینک چه پرشکیب خاموش است

اینگونه بود که سرگشته ای شدم

پذیرای زندگی

آوازه جهان

بی هیچ امیدی به بازگشت

و خاک سرد خانه جاودانه من شد .

/ 18 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

بسیار زیبا بود اینا سرئده های خودته؟

n-e-g-i-n

بــِه سَـلامَتی کَسی کِه نِمیشناسَتِت اَمّانِوِشتِه هاتو میخونِه تا اَز دَرونِت با خَبَر بِشِه وَ نَظر میدِه تا بـِهِت بـِفَهمونـِه کِه تَنها نیستی

n-e-g-i-n

بــِه سَـلامَتی کَسی کِه نِمیشناسَتِت اَمّانِوِشتِه هاتو میخونِه تا اَز دَرونِت با خَبَر بِشِه وَ نَظر میدِه تا بـِهِت بـِفَهمونـِه کِه تَنها نیستی

عسل

شعر خیلی زیبایی بود [گل]

sadaf

قلم خوبی داری نوشته هات دل نشینه موفق باشی [گل]

n-e-g-i-n

لامارتين شاعر فرانسوي ميگويد: تو را دوست دارم بدون اينكه علتش را بدانم..زيرا محبتي كه علت داشته باشد يا احترام است يا ريا..!

امید

سالها به خوک چرانی مشغول شد و... حال با فلسفه وجودی این کاری نداریم اما همه زاییده عشق است و شوریدگی بعد از ان چه در صورت و ظاهر و چه در معنی شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت . سخن بسیار است و مجال اندک بسیار سپاس از اینکه با سخت لامارتین منو به سخن واداشتید

سایه

شعرو تغییر دادی؟ یادم میاد روز اول که نوشتی اون قسمت وسطش ( مرجان جانش را و ..... ) یه جور دیگه بود

n-e-g-i-n

واقعا زيبا بود مرسي[گل][گل][گل]