روايت

در دوردست چشمانت

خمار الوده

جامی زهر اگين

               به نوش نشستم

حکايت خماری را

در بامدادی خمار

به تماشای افتاب برامدم

و عمق نگاهت را

در اينه پيوند زدم

تا در هزار توی انديشه ات

سمت اشنايت را به درگاه اورم

تا در هر بامداد و شامگاه

راوی

     انديشه های

                    سرگردانم باشی .

/ 3 نظر / 7 بازدید
طاهره

سلام قبل از هر چیز از آشنایی با شما خوشبختم .همه شعراتون رو خوندم زیبا بودن فقط ای کاش اینقدر افسرده نمی نوشتین . توی اغلب شعراتون می شه عشق رو به وضوح دید ولی اون حسی که خود عشق تو دل ادم بوجود می آره کم بود بنظر میاد تا حالا عشق رو تجربه نکردید. تو شعراتون می تونیم رد پاییی از سهراب و اخوان ببینیم .از مقدمه ایکه برای شعر نیما نوشته بودین( خواب می دیدم کفشهایم را گم کرده ام) خیلی لذت بردم شاید دلیلش اینه که تصویری از رویاهای شبانه خودم بود . استفاده از این ترکیب کلمات در شعر نظری و گذریتون واقعا منو جذب کرد( ای رویاییترین عاشق/ گرمی نگاهت را/ نوازش دستانت را/ از من دریغ مدار....) در کل از این شعراتون بیشتر خوشم اومد : تمنای بی سر انجام . نظری و گذری. سایه ای در خیال شاید دلیل علاقه ایکه به شعراتون دارم این باشه که خصوصیات اون گم شده رو که همیشه تو خوابهام جستجو می کردم یه جورایی تو شعراتون پیدا کردم. امیدوارم بازم این افتخار نصیبم بشه که بازم به کوچه پس کوچه های دلتون سر بزنم موفق و پایدار باشید به قول اخوان عزیز دمت گرم و سرت خوش باد...

بهار

سلام و خسته نباشيد . مثل هميشه زيبا بود .بخصوص اينکه سير منظمی داشت . از شامگاه و نوشيدن جام زهر آگين که به گمانم از عمق نگاهی نشات می گيره تا بامداد و آفتاب و خماری مانده و ترکیب نغزش با اندیشه های مشترک . البته اگر برداشت درستی کرده باشم . که به هر حال هر معنی عميقی که در بر داشته دلچسب و منظم و زيبا مينمود . به اميد موفقيت روز افزونتون . يا علی...