واژه واژه های این سطر

در خیمه ی گیسوانش نشسته بود

دریچه ای بیش در برابرش نبود

ارام و رام

از همان دریچه جهان را نظاره کرد

هی گیسو برید

و بی انکه نقطه بگذارد

سطر سطر مرا نوشت

باد کولی امد

بال خیمه را بالا زد

واژه واژه ام را از هر سطر کند

و حرف حرف از دریچه

روی جهان شما پاشید

و هر واژه دریچه ای شد

رو به جهانی دیگر

هنوز هم از شیدایی

رو به افتاب می نشینم

تا شاید به افتاب بدل شوم

و هرگز گمان نبرده ام

اسمان چنان پست شود که سر به سنگ بکوبد

موج سرکشی بودم در دل دریا

اینک

کودکی بیش نیستم

که جز در اغوش تو ارام نمی یابد

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه

من و تو میان تلی از خاطره های پراکنده گم شده ایم. چراکه بیرون آمدن از سوال ها و سر در گمی های گذشته، سخت دشوارمان است. از کنار هم می گذریم بی آنکه بشناسیم یا به یاد آوریم یکدیگر را. به گمانم پیش از این دیداری داشته ایم؛ شاید در کودکی یا خرد سالی. شاید نگاهمان لحظه ای به هم خیره مانده - تو پشت پنجره و من در خیابانی شلوغ - شاید لحظه ی توقف پشت چراغ قرمز، اندکی به هم نگریسته باشیم؛ یا من به تو نگریسته ام ؛ یا تو به من نگریسته ای ؛ و با سبز شدن چراغ، من به سویی دیگر رفته ام یا تو از راهی دیگر رفته ای. شاید تو همان تصویر مبهم پسزمینه ی عکس یادگاری باشی ، که سالها پیش با دوستانم گرفته ام. می دانم که یافتن خود، میان انبوه خاطره ها،دشوار است ؛ اما یقینا نا ممکن نیست... نکند تو همانی که سالها پیش سیبی به من داد و من سیب را نخوردم؛ بوئیدم؛ بوسیدم؛ و بعد ها فراموش کردم - در نو جوانی - هم سیب را و هم تو را. دلتنگی شب هنگام ما شاید از خاطرات شبانه مان باشد. آن شب ها که هر دو ، بی آنکه بدانیم، ب

sadaf

و هر واژه دریچه ای شد رو به جهانی دیگر زیباست

نگين

اینجـــا بـﮧ مـَرز بـے تـَفـاوُتـے هـا رسیـבه ام בلـَــم را בيگــر هیـــچ نمـے لرزانــב!! בر مـَـטּ دلهـُــره…. בر مـَـטּ تـــرس…. בر مـَـטּ "احســآس مُــرבه است" !! ایـטּ روزهـآ بــے خـیـآل خیـالـَم شـُבه ام مـُنتظرَم בنــیـا تـَمـام شـَوב...!

نگين

قرن هاست جستجو گر آدم هستم تا لذت خوردن يك سيب سرخ را با او تجربه كنم قرن هاست... مشكل از من نيست نه من نه سيب سرخ نه شيطان تو ناياب شده اي آدم !!!!

هد هد

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره هندوی تو بود به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود شعرتون زیبا بود[گل][گل][گل]

مریم

در بازیچه ی این زندگی کودکی هایمان زیباست که میخندد[گل]

T-fa

لینکتون کردم

مژگان

رو به افتاب مینشینم تا شاید پاسخی از اسمان دریافت کنم .

امید

در عرفان نظری موضوعی هست که ما جزئی هستیم از کل وجود که به وحدت وجود هم معروفه و شاید این در همان معنی باشد که رو به افتاب می نشینم تا شاید به افتاب بدل شوم بقول مولانا: جزء ها را روی ها سوی کل است عاشقان را عشق با روی گل است البته این موضوع در فلسفه و عرفان مشایی ملا صدرا امده و بعضی از عرفا ان را رد می کندد الله اعلم

مژگان

ممنون از شرح کاملی درباره این جمله دادید .