مرثیه

کجای این شب تیره

بیاویزم قبای ژنده خود را

"نیمای نام اور"

--------------------------------------------------

این گذرگاه بیهوده گی است

هر سنگفرش ان

حکایت عابری است

تنها و پابرهنه

پای ابله و سرگردان

این گذرگاه بن بست است

تاریک و دهشتناک

هر سو که بنگری

دالان سکوت است و دهشت

ای عابر کوچه های وهم

این تازیانه قضاست

شلاق باد

به رخساره ما

پژواک رنجی است که از پدرانمان به ارث برده ایم

فضای پشت سر

اماج تیرهای اغشته به زهزی است

که از روبرو

            بی هراس سپری

                               سینه هامان را شکافته

و بر لوح مکتوب ازلی منکوب میکند

ما را گریزی نیست

محکوم به سرنوشت محتومی هستیم

                          که دست ما را گرفته

                               و کشان کشان انسوی رنج میبرد

قبای شب

به تمام قد خود

گستره اندیشه مان را ببر گرفته

و ما شب زدگان غریب

حیران و سرگشته

خاطره افتاب را از یاد برده ایم

خدایرا کجا؟

به کجای این شب مغموم

شولای کهنه خود را بیاویزم؟

 

/ 23 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریشا

درود. شعری قابل توجهیه البته از این نظر که خیلی سیاهه و فضای یاس بر شعر حاکمه... نمی دونم چرا ولی شاید به خاطر شرایط این روزهای جامعه ی ما باشه ولی کاش ما دنبال یه روزنه امید باشیم و به جای شکوه از سیاهی ها به نور و روشنایی و مهر، سلامی دوباره داشته باشیم.... ولی درباره شعر هم باید بگم که تقریبا بیشتر تصویرها و ترکیبها تکراری و مستعمله: گذرگاه بن بست- گذرگاه بیهودگی- دالان سکوت و دهشت- تازیانه قضا - شلاق باد و... همه ترکیباتی آشنا هستند که قبل از این بارها در اشعار دیگر شاعران استفاده شده و به گوش آشناست . پیروز باشید

غریبه

بوی دل تنگی می دهم ! حتا بهار هم پیله ی تنهایی اَم را به روی پروانه هاش نمی گشاید . [گل]

سیدعلی حجازی

سلام بر امید همیشه خوب بعضی اوقات لازم نیست بدنبال حرف و گفتی بگردی از جنس حرف و گفت های قراردای و دهن پر کن (القاب و الفاظ نامتعارف )در وصف آنکه دوستش می داری و یا برایش احترام قائلی به هر دلیل امید همیشه خوب و خوب و خوبی این کلمه نرم و نازک و لیطف. این کلام و کلمه بی ادا وبی ریا امید بزرگ شعرت پر از حس است شعرت استادانه است شعرت برآمده از دل و دماغی عاشق و عارف است شعرت اداعا ندارد اما خیلی ازمدعیان شعر را به تحسین و تعجب وا می دارد ای عابر کوچه های وهم این تازیانه ی قضا شلاق بادی است بر رخساره ی ما وپژواک رنجی کهسایان سال از پدرانمان به ارث برده ایم مرا وا داشت تا اینگونه حس بگیرم

نسیم

خدا تنهاست و من در تنهاییش با عشق لبریزم...... سلام ممنونم از حضور سبزتان ..... بسیار زیبا بود و لذت بردم بخصوص که خط زیبایی هم دارید و احساس قشنگ شعر شما با هنر خوشنویسی تان سرشار از زیبایی و شکوه میشود . خداوند را شکر که به بندگان خوب خود توان به تصویر کشیدن حرفها و احساسا ت را داده است .....و با آرزوی موفقیت و دیداری دوباره ......

سایه

سنگ در برکه می اندازی و می پنداری با همين سنگ زدن، ماه به هم می ريزد کِی به انداختن سنگ پياپی در آب ، ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟

امید

ای کاش می توانستند از افتاب یاد بگیرند که بی دریغ با شند در دردها و شادی هاشان حتا با نان خشکشان و کاردهایشانرا جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند ......... ای کاش میتوانستم - یک لحظه میتوانستم ای کاش - بر شانه های خود بنشانم این خلق بیشمار را گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند

بهار

سلام . این روزها دوباره هوای کتاب پیامبر جبران به سرم زده . دیروز قسمت جرم و جزاش رو می خوندم . اونقدر تحت تاثیر شدم که بلند بلند به خوندنش ادامه دادم . راست می گه . همه از یک پیکره ایم و همه مسئول . ما فقط یاد گرفتیم قضاوت کنیم . حکم بدیم . و خودمون رو تافته ای جدا بافته و والا ببینیم . نمی دونم چرا اینجا و به واسطه کامنتتون این دوباره یادم افتاد . شاید هنوز اون جملات در ذهنم بود و بس . کاش همیشه رسالت خودمون رو یادمون بود تا تک تاز و با چشم های غفلت این مسیر رو طی نمی کردیم ...

بهار

اون وقت دلتنگی و دل خوری ای باقی نمی موند . غرور و ریاست و تحکم و هزار و یک چیز دیگه . فقط اگه به قول جبران می فهمیدیم:نخستین سنگ بنای معبد از فروتن ترین سنگ شالوده آن فراتر نیست . این ها که گفتم همه اول و آخر رو به خودم و غفلت های همیشه ام بود . خیلی باید برای انسان بودن و موندن تمرین کرد...[گل]

...

...به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ... از نیمای نام آوره آقا.نمی دونم چی بگم .