شعله های ابی عشق

سایه های سبز با رنگ های کودکی ام

سوی ابرهای گریزان پیش می روند

و اینک قلب های ما

میان پل های لاجوردی شب

در گردش است

نگاه کن

چگونه می گذرند

از این ستاره به ان ستاره

عشق های عتیق - عشق های مفرغی

با دست های پر مهر این موهای بلند

باد تا کنار شعله های ابی شب

پیش می راند

زمان بریده می شود

جاده های نقره ای از ورای سرما میگذرد

و در نیمه را

باز می ماند

ستاره گان به انگشت های تو اویزان است

شاید گلی بروید

و تو با درها باز شوی

با خنده هایی که هیچگاه از تو نبوده اند

دریاچه های صدف را به دست می بندی

مردی در فراسوی نگاهت

در بالهای نورانی کوه می شتابد

در لباس گیاهان شب می خزد

در اتفاع مبهمی که ستارگان

ایستاده می روند...

/ 19 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپيده

سلام ممنون كه سرزديد.سپاس

شیرین

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست قانعم ، بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست . . . خیلی زیبا بود لذت بردم.

بهاره

دلم میگیرد.... مثل آسمان پر از ابر... وقتی میبینم او هست... من هم هستم... اما قسمت نیست...

هانیه

وقتي عطر تنت را مي خواهم به باد ها هم التماس مي كنم خدا كه جاي خود دارد.

نگین

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست… تا بدانی نبودنت آزارم می دهد… لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان… که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار… لمس کن لحظه هایم را… تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم٬ لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن… همیشه عاشقت میمانم دوستت دارم ای بهترین بهانه ام

دردانه

سلام ...روزگارتان نیک خوشحال هستم از حضور دوباره شما...سروده زیبایی را از قلم تان خواندم .حس ارزشمندی داشت دیگر سروده هایتان را نیز خواندم...قلم تان نویسا

Delaram

Salammmm Misssssssssiiiii ke like kardi mano[لبخند]

پرنده مهاجر

• اين طرف مشتي صدف، آنجا كمي گل ريخته موج، ماهيهاي عاشق را به ساحل ريخته بعد از اين در جام من تصوير ابر تيره‌ ايست بعد از اين در جام دريا ماه كامل ريخته مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته هرچه دام افکندم آهوها گریزان تر شدند حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست هرکجا پا میگذارم دامنی دل ریخته زاهدی با کوزه ای خالی ز دریا بازگشت گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته فاضل نظری

مونا

قشنگ بود