بر سرمای درون

همه

لرزش دست و دلم

                   از ان بود

که عشق

        پناهی گردد

پروازی نه

گریزگاهی گردد

ای عشق ای عشق

چهره ابیت پیدا نیست

وخنکای مرحمی

                 بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

ای عشق ای عشق

چهره سرخت پیدا نیست

غبار تیره تسکینی

                     بر حضور وهن

ودنج رهایی

             بر گریز حضور

سیاهی

         بر ارامش ابی

وسبزه برگچه

              بر ارغوان

ای عشق ای عشق

رنگ اشنایت

پیدا نیست

*************************

از اینگونه مردن

 

میخواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم

خیالگونه

در نسیمی کوتاه

                    که به تردید میگذرد

خواب اقاقیاها را

بمیرم

میخواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم

در باغچه های تابستان

خیس و گرم

به نخستین ساعات عصر

نفس  اطلسی ها را

پرواز گیرم

حتی اگر

زنبق کبود کارد

بر سینه ام

گل دهد ................

.........................

احمد شاملو

/ 6 نظر / 19 بازدید
امید

سلام در این جمعه سیاه که حضور و حاضر و عابد و معبود و معبد همه در مسیر یک راه به ناکجا ابادی که دنیا نام دارد گام نهاده اند و میبینند و تامل میکنند و میگذرند با نگاهی به پشت سر انانکه پشت سرشان می مانند و انانکه بر انها گذشته اند در یک ان فقط در یک ان تمامی نمایش این سناریوی از پیش نوشته شده لحظاتی با سرعتی بی اندازه بنمایش در می اید و با همه زشتی ها و زیبایی ها تلخی ها و حلاوت ها بودن ها و نبودن ها و ............میگذرد و این قصیده بامدادی در دلتای شب مکرر است و سپیده دمان انتظار در تکرار . تنها خواب تو را به تمامی انچه از دست رفته است به من و به رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد . من دیگر نیستم نیستم تا به جانب تو بازگردم شبهای اندوهبار من از من و تصویر پروانه ها خالیست

سایه

انسانی را در خود کشتم انسانی را در خود زادم ودر سکوت دردبار خود مرگ و زندگی را شناختم اما میان این هر دو،من،لنگر پررفت و آمد دردی بیش نبودم: درد مقطع روحی که شقاوت های نادانیش از هم دریده است....

سایه

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند از من جزین هر لحظه فرسودن چه می ماند از من چه می ماند جزین تکرار پی در پی تکرار من در من مگر از من چه می ماند غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی غیر از غباری در لباس تن چه می ماند از روز های دیر بی فردا که می آید از لحظه های رفته روشن چه می ماند از من اگر کوهم ،اگر خوشید ،اگر دریا بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند بی تو چه فرقی میکند دنیای تنها را غیر از غبار و ادم و اهن چه می ماند وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند از من جزین هر لحظه فرسودن چه می ماند از من چه می ماند جزین تکرار پی در پی تکرار من در من مگر از من چه می ماند...

فاطیما کرمی

هی امید دیروزها سلام ................ برای پاییز که دوستش دارم....از باد نوشتم هرچه بادا باد[گل]

سایه

تو میگفتی زمانی دور یا نزدیك ؛ فریب زندگی ما را ، مرا از تو ... تو را از من جدا سازد و من باور نمی كردم. تو میگفتی زمان صد چهره افسرده هم دارد ، جهان تنها گرمای محبت نیست و من باور نمی كردم. تو میگفتی و من در گوش تو افسانه می خواندم و افسوس اكنون هر یك جدا از هم ، راهی در پیش رو داریم. ومن تنها تنها بارها از خویش می پرسم : چــه خـــواهـــم كــــــــــــــــرد؟