سمفونی حیات

شب از تغزل و باران پر است و من خالی

همه حوصله های دنیا را می خواهم تا جنگل پر انبوه پر باران را رابر واژه واژه

های تراوشم بریزم برای تر شدن های بی پایان......

دلنوشته پیش رو سفری ست و شاید مکاشفه ای یا تلخندی برای سمفونی

زندگی و تقدیر شگفتا که ما میدانیم و می بینیم و تحمل می کنیم ................

---------------------------------------------------------------------------

شب را می نوشم

رنج بودن را چون شوکران سر می کشم

تاریکی جنگل های پر انبوه باران در من جاری ست

شیشه عمر خوابم را سپید های فریب به یغما برده اند

ترا ای شب تشنه

تا سپید های نورانی نیامده

تا لحظه شکفتن نیلوفر بپای ایینه

تا تبلور تصویر این شب بی روزن

نوشیده ام

ترا در اولین دیدار که تصویر خوابم را کشیدی

سر کشیدم

دیوار سیاهت را در سایه خیالم ریختی

تا نگاهم بی پایان شود

در ساقه ات اویختم

بر پیکرت پیچیدم

بردی ام تا ان سوی باغ رویاها

و این اغاز سفرم بود

نسیمی از ورای تاریکی در رگهایم سر زد

ناگهان تر شدم

روزنه های امید تپش فریبی بود

و تناسخی را در باغهای دیروز می جست

رنگ ناگهانت رنگ دیروز نبود

و این خیره گی تجسم حضورت بود

و اغازم

لحظه ناگهان تو

که در انتهای چشمانت به دریاچه ای خیره بود

مرا رها کردی

درون ان دریا

و مرز یک رویا

همان جا که شب و روز در مرزی مشترکند

میان دو لحظه در یک رسیدن

در بیراهه فضا

مرداب ایینه را در نوردیدم

تهی درونم را از هوای تازه ای شبیه خودم

پر کردم

سیلاب رویا درمن می رفت

می رفت تا خواب های پریشانم را تعبیر کند

نیلوفری که صدای پیچش او

سمفونی حیاتم بود

که مزامیر بهشتی را در رگهایم می نواخت

در لحظه حضور

در چار تاق پنجره ام برگی رویید

سایه دستی بود که بر جانم افتاد

دستی که مرا برد

تا شباهتم را در ایینه به من نشان دهد

بهتی بود

که پشت پنجره جا ماند

تا لبخند گیجم را بر چیند

...

باد کولی امد

زلف خوابم را با بوی شقایق امیخت.

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید